بانـــــــــــــــــــــوی بـــــــــــــــــــــــهار

بانـــــــــــــــــــــوی بـــــــــــــــــــــــهار

یادداشت های یک خانم معمولی از یک زندگی معمولی اما عاشــــــــقانه
بانـــــــــــــــــــــوی بـــــــــــــــــــــــهار

بانـــــــــــــــــــــوی بـــــــــــــــــــــــهار

یادداشت های یک خانم معمولی از یک زندگی معمولی اما عاشــــــــقانه

یادش بخـــــــیر

هر سال ماه رمضان که می رسد ناخودآگاه یاد خاطرات اولین  رمضان های زندگی ام میافتم ........
اوایل خرداد ماه بود که مکلف شدم ، دختر بچه ای 9 ساله که زین پس باید حجاب می کرد ،
نماز می خواند و روزه میگرفت .
یادش بخیر خانه پدری ، با به دنیا آمدن من به آن خانه آمدیم  و با رفتن من بعد از ازدواجم ،
ما از آن خانه رفتیم و آن خانه هم با تمام خاطراتش بزرگترین خاطرات ما شد ...
چیزی نگذشت که خانه خاطرات ما با آن باغچه پر گل کوبیده شد و آپارتمان پنج طبقه بی قواره ای جایگزینش شد .


 
هنوز هم بوی عطر یاس رازقی حیاطمان در مشامم می پیچد ......

یادش بخیر ما ه رمضان هم ماه رمضان بچگی ها....از نه سالگی تقریبا همه ماه رمضانها را روزه گرفتم.موقع سحر همه بیدارمی شدیم. یادمه یک نفر از همسایه ها که بیدار میشد زنگ در خونه همه را میزدو همه  را بیدار میکرد که وقت سحر است به قول قدیمی ها یک وقت کسی بی سحری نشه .چراغ همه خونه ها روشن بود تا همسایه ها میدیدن چراغ یکی خاموشه حتما اونو بیدار میکردن که از فیض سحر جا نماند .چه صفایی داشتند آدمها و چه لذتی داشت ماه رمضان های آن سال ها ....!نمی دانم شماهم این حس رو داشتید یا نه؟؟؟؟!!! خوشحالی لحظه ایی که می بینید چراغ خانه همسایه هاتون هم روشنه..... همین حالا هم سحر از گوشه پنجره به چراغ های روشن نگاه می کنم .... مانند آسمانی که ستاره هایش میدرخشند.یادش بخیر  رمضان های آن سال ها ، شربت های خاک شیر مادر برای رفع عطش ،
عسل و کنجد ، پلو و ماهیچه های سحر برای قوت داشتن .....برای اینکه توان بیشتری داشته باشم برای روزه گرفتن ...
هدایای آخر رمضان .... هنوز گیره روسری که یکی از همسایه ها پایان ماه مبارک به من هدیه داد را خوب یادم هست ، کتابی که معلم قرآنم به من هدیه داد را هنوز دارم .... یادش بخیر


وقتی صدای اذان می آید ، تو دلم  خدا را شکر می کنم که یک بار دیگر این صدا را می شنوم
و خواندن نماز صبحی که سعی میکنم توجه و حضور قلب بیشتری داشته باشم .....


باز هم بهانه چادر گل گلی ام را گرفته ام...باز هم دلم میخواهد مثل کودکی هایم

باشم ولی احساس میکنم یه چیزی کم دارم....شاید دلم پاک نیست مثل آن وقت ها؟؟؟



ادامه مطلب ...